Sunday, September 23, 2007


یکشنبه ، اول مهر
.
"حسن یوسف"


... از روزی که رفته ای
جایت گیاهی کاشته‌ام
؛
... کمی سبز
به یاد طراوت رویت
،
... کمی صورتی
تازه از یاد شیطنت‌ها
،
... و بیشتر بنفش
از کبود تنگِ نفس

Wednesday, September 19, 2007

چهارشنبه 28 شهریور
.
حال و احوال درست و حسابی ندارم این روزها
آقای همسر مدتیه مریضه
بعد از سالها کشیدن کوله پشتی های خداکیلوئی ، دچار مشکلات عجیب غریب ستون فقرات شده
دکتر جان ، کار کردن - کوه رفتن - راه رفتن - زیاد نشستن رو براش غدغن کردند
خسته شدم از بس بهش تذکر دادم ، قربون صدقه ش رفتم ، چشم غره رفتم ، التماس کردم ، تهدید کردم که نباید بری سر کار ، باید استراحت کنی ، که برات خطرناکه اگر این موارد رو رعایت نکنی ، که در این مسئله فقط تو نیستی که به دردسر می افتی ، که اگر مشکل جدی برات پیش بیاد این منم که باید درگیر دردسرهای واقعی ای بشم که خودم در ایجادش هیچ دخیل نبودم
.
خدایا ، این مردان رو از دوران کودکی زودتر بیار بیرون
خداوندا ، کاری کن که این آقای ما یه کم جون ترس بشه
بارالها ، بی زحمت بهش بفهمون که چقدر وضعیتی که توش قرار داره ، خطرناکه و میتونه خیلی راحت با یه بی توجهی به فاجعه تبدیل بشه
.
خدایا ،
!!! خودم رو می سپرم دست تو

Wednesday, August 08, 2007

چهارشنبه 17 مرداد
.
گاه يك سنجاقك
به تو دل مي بندد
و تو هر روز سحر
مي نشيني لب حوض
تا بيايد از راه
از خم پيچك نيلوفرها
روي موهاي سرت بنشيند
يا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه يك سنجاقك
همه معني يك زندگي است
.
.
خسرو سینائی

Thursday, July 26, 2007

پنجشنبه 4 مرداد
این روزها یه حالی م
خوب نیستم یعنی
انگار یکی دلم رو گرفته توی مشتش و فشارش میده
.
وقتی سیب سرخ زیبا شیرازی رو گوش می دم
وقتی فیلم پلهای مدیسن کانتری رو می بینم
وقتی کاروان بنان رو می شنوم
دلم توی مشت یکی فشرده میشه
و اشکام همینجوری واسه خودشون میان پائین
.
حتی وقتی به اینها فکر هم می کنم اشکام میان
واسه همین ، هی توی اتوبوس مردم با تعجب نگام می کنن
هی توی خیابون ، مردم فکر میکنن مشکلی برام پیش اومده و میخوان کمکم کنن
.
من این روزها هی مثل دخترهای 14 ساله فرت و فرت عاشق میشم
عاشق کلینت ایستوود
عاشق آل پاچینو
عاشق بنان
عاشق زیبا شیرازی و مرضیه
.
.
دوباره دلم تاپ تاپ می کنه این روزها . ولی نه برای اونی که باید
!!!

Saturday, July 07, 2007

شنبه ، 16 تیر
چقدر کیف داره وقتی توی خواب ، میتونی کسی رو که از دستش عصبانی هستی تا حد مرگ کتک بزنی
صبح که از خواب بیدار شدم ، هنوز لبخند روی لبم بود
!! لبخند خباثت

Sunday, July 01, 2007

یکشنبه ، 10 تیر
بازگشت به پست سی و یکم خرداد باید عرض کنم همونطور که هر گردی گردو نیست ، هر مریمی هم مریم نیست
.
این توضیح فقط جهت روشن شدن اذهان عمومی داده شد تا بعضی ها بیخودی تبریک زودهنگام دریافت نکنند
!!
:)

Saturday, June 30, 2007

شنبه ، 9 تیر
بعد از مدتها سر زدم به دفترچه اسرار . این یکی از پست های ازدیبهشت ش بود
با توماج و مامان ، برای کارت سوخت پژو ۵۰۴ مدارک بابا را زیر و رو می کردیم که دیدم بابا گوشه یکی از مدارک نوشته : علم بهتر است یا ثروت ؟ هیچکدام ؛ اندکی معرفت
عجیبه ، توی همه اون سالهائی که داشتیم برای نوشتن انشاء " علم بهتر است یا ثروت ؟ " دست و پا می زدیم ، بابا هیچوقت بهمون نگفت " اندکی معرفت " بهتره .
یا شایدم مثل همیشه ما ازش چیزی نپرسیدیم
:(
.
.
.
پانوشت : توی وبلاگ مذکور داداشه می نویسه . نکته جالبش اینجاست که ما بدون اینکه دیگری بدونه وبلاگ می نوشتیم و برای وبلاگهامون اسم انتخاب کرده بودیم . من گذاشتم دفترچه ممنوع و اون گذاشت کتاب اسرار ! تازه ، آدرسهامون هم به شکل عجیبی شبیه از آب در اومده

Sunday, June 24, 2007

سی و یکم خرداد
امروز رو یادم می مونه .
امروز روزیه که جوجه کوچیکه پر زد و رفت خونه خودش .
چقدر کار دلم می خواست براش بکنم که نتونستم . کاش دستم بازتر بود . کاش توانم بیشتر بود .
تنها کاری که تونستم انجام بدم و اون هم با مردونگی تمام کمکم کرد تا انجامش بدم ، این بود که سفره عقدش رو بندازم خونه خودمون .
تمام خونه ی کوچولومون چپونده شد توی اتاق خواب تا جا برای اون و عروسش و سفره عقدشون باز بشه .
چقدر معذرت خواستند دوتاشون . نمی دونستند که من چطور با عشق این کار رو دارم انجام میدم .
.
شب هم ، در کسوت خواهر شوهر ! کلی تلاش کردم تا مهمونیشون رو گرم کنم . اونقدر که حتی توی اون نیم ساعتی که برق رفت هم ننشستم و کلی جفنگ بازی در آوردم و انواع و اقسام رقصهای آفریقائی و سواحیلی رو با اون تمپو که بدون برق کار می کرد براشون
انجام دادم !
.
دلم برات تنگ میشه توماجی
میدونم از امروز تو دیگه مال ما نیستی . مثل من که وقتی ازدواج کردم دیگه مال شما نبودم . فقط امیدوارم تو و مریمت روی من مثل یه دوست و نه یه خواهر یا خواهر شوهر حساب کنید .
امیدوارم اگر اشتباهی کردم ، به چشم یک دوست به اشتباهم نگاه کنید نه به چشم رفتار خواهر شوهرانه !
.
میدونی که من چقدر از خواهر شوهر بودن ، از خواهر بودن و از هر نسبتی که بهم تحمیل بشه بدم میاد .
کاش اینجا رو می خوندی
.
.

Sunday, June 03, 2007

یکشنبه ، 13 خرداد

حاجی خانوم مادر بزرگ پدری من بود . اسم واقعیش اصلا یادم نمیاد . شاید هم اصلا هیچوقت اسم واقعیش رو نشنیده باشم . از وقتی یادم میاد پیر بود . پیرزنی به تمام معنا بی آزار و شیرین . با وجودی که وقتی فوت کرد اون هشتاد سالش بود و من 16 سالم ، هیچوقت از بودن در کنارش احساس خستگی بهم دست نداد . پیر زن ، از وقتی که یادم می اومد با دخترش که مادر بزرگ من بود و بهش مامان جون می گفتیم زندگی می کرد و آنچنان دوستش داشت که این اواخر فکر می کرد دخترش ، مادرشه . گاهی سر به سرش می ذاشتیم و می گفتیم : " حاجی خانوم ، میدونی مادرت مرد ؟ " و اون با کف دستش به صورتش می زد و ناله می کرد . الان که فکر میکنم می بینم چقدر بی رحم بودیم اون روزها . چطور می تونستیم چنین کاری باهاش بکنیم ؟

بابا همیشه معتقد بود که با اومدن اون به خونه ما برکت میاد به سفره مون . به این واقعا معتقد بود و این حرف رو فقط برای اینکه اون توی خونه مون احساس اضافی بودن نکنه نمی زد . سر به سرش می ذاشت و اون هم لذت می برد و می خندید . می گفت خونه ایرج رو دوست دارم چون همیشه توش شادیه . اگر یه روز کسی سر به سرش نمی ذاشت ، روزش شب نمی شد . حالش گرفته بود و به فکر فرو می رفت . فکر نکنم هیچکس توی خانواده ما از حاجی خانوم حداقل یک خاطره شیرین به یادش نداشته باشه ...

دیشب خوابش رو دیدم . بعد از سالهای سال . خوابیده بود روی یک تخت و افراد فامیل دور و برش بودند . می گفتند سکته کرده و هیچ چیزی رو نمی فهمه و هیچ کس رو نمیشناسه . فرتوت فرتوت شده بود . پیر تر و شکسته تر از اونی که واقعا بود ... رفتم کنار تختش ، نشستم رو تشک و با اعتقاد قلبی به اینکه اونطور که میگن نیست ، دستش رو گرفتم توی دستهام و بهش گفتم : " حاجی خانوم ، من رو می شناسی ؟ " گلایه آمیز نگاهم کرد و اشک توی چشمهاش پر شد .

برق اشک هاش رو نمی تونم فراموش کنم
حاجی خانوم چرا چشمهاش اشک آلوده بود دیشب ؟
واسه من ؟
یا واسه اینکه داریم یواش یواش توی روزمره گی ها گمش می کنیم ؟


چقدر فقدان بغل اون و مامان جون این روزها شدیدند . کاش بودند تا توی بغل نرم و دستهای نوازشگرو زبرشون شون خودم رو فراموش می کردم .
بغض دارم خیلی ...

Saturday, June 02, 2007

شنبه ، 12 خرداد
پرم از نفرت
نفرت
نفرت
.
.
کاش یک نفر ، فقط یک نفر بود که اونجور که دلم می خواست باهاش درد دل می کردم
یک نفر که نه مامان باشه که هی نگران شه ، نگرانی توی چشماش خونده شه و آدم لال مونی بگیره
یک نفر که نه فرید باشه که وقتی درددل کردن هی هیچی نگه و آخرش آدم فکر کنه پس برای چی این همه درد دل کرده ؟
یک نفر که دیوار نشه و جلوی هوای آزادم رو نگیره
.
.
کجاست اون یک نفری که من اینقدر بهش احتیاج دارم ؟
.
.
P.S
نکته کاملا بی ادبانه
آقایون محترمی که میاین اینجا ، واقعا بهتون گاهی حسودیم میشه . شماها یه چیزی دارین به اسم " ت خ م " که خیلی وقتها خیلی چیزها رو به اون حواله میدین . کاش خدا با ماها هم مهربون بود و اون رو بهمون میداد تا گاهی بعضی ها رو بهش حواله می کردیم

Wednesday, May 30, 2007

چهارشنبه ، 9 خرداد


این روزها ، روزهای پسر دائی هاست
.
پسر دائی کوچیکه برام کلی فیلم رایت کرده که روزها و شب ها و تقریبا تمام اوقات توی خونه موندنمون رو باهاش پر می کنیم و تازه ازشون کپی می گیریم و کادو می دیم
.
پسر دائی وسطیه اس که داداش کوچیکه م به حساب میاد ، ام اس می زنه و تنم رو می لرزونه و من هم برای اینکه خباثت کرده باشم ، عین اس ام اس رو فوروارد می کنم برای همه شجریان دوست ها و تن اونها رو هم می لرزونم و می شینم و می خندم
.
با پسر دائی بزرگه هم که این روزها بدجور در ارتباطم . البته با خودش که نه ، با حرفهاش . وگرنه ایشون اونقدر سرشون شلوغه که الان سه روزه هی میخوان بیان خونه مون و هی نمیان . بعدش هم اثر صحبتهای آخرمون هنوز توی من جریان داره و هنوز هم از نظر ذهنی درگیرم کرده . صحبتهائی که از خانمه شروع شد و به خیلی زمینه های دیگه کشیده شد
.
.
خلاصه اینکه این روزها , روزهای پسردائی هائیه که فقط یکیشون گاه گداری میاد اینجا . میخوام از طرف من به بقیه هم بگه که چقدر دوستشون دارم و چقدر برام عزیزند .
خودش هم که دیگه جای حرف و بحث نداره ، داره ؟؟

Tuesday, May 29, 2007

سه شنبه ، 8خرداد
خوب ، به میمنت و مبارکی روی سرور کامپیوتر شرکتی که دارم توش کار میکنم برنامه ای نصب شده که میشه تک تک افراد رو
ردیابی کرد که ببینن کی ، کجا میره و توی کدوم سایتها سرک می کشه .
من هم که جون ترس ، الان دو هفته ست حتی جرات نمی کنم وبلاگ خودم رو باز کنم ، که نکنه یکهو اینجا هم لو بره
! بابا حتی توی اینترنت هم دیگه پرایویسی بی معنا شده
من چیکار کنم به نظرتون ؟ کسی راهی برای حل این مشکل و دور زدن برنامه که اسمش فکر کنم آیزا ست می شناسنه ؟

Tuesday, April 24, 2007

سه شنبه ، 4 اردیبهشت
دارم عادت می کنم به آرشیو خونی . اگه برسم به وبلاگی که بهم بچسبه ، حتما آرشیوش رو هم می خونم .
دیروز وبلاگ رختکن خاطرات رو پیدا کردم . نشستم به خوندن نوشته های قبلی S .
متن پائین ، مال آرشیوشه . به تاریخ 18 آذر 83
شمام بخونین
.
.
کلاس اول الفبا یادمان میدهند. الف…ب…پ. چند هفته بعد دال…واو…سین…ت…ر…میم. همشان را یاد میگیرم. به یاد گرفته هایمان میبالیم. مشق شب مینویسیم. هر از گاهی دور از چشم بزرگترها گناه کبیره میکنیم و رج میزنیم. خانم معلم مشق خط میزند و بهمان ستاره طلایی میدهد. چه فایده از این همه قلم فرسودن؟ سالها بعد هنوز اندر خم یک کوچه ایم که چگونه از این الفبا استفاده کنیم. چطوری دال و واو و سین و ت را در آغوش هم ادغام کنیم و بگوییم دوستت دارم. فرار میکنیم. خودمان را در کوچه علی چپ قایم میکنیم. میمریم، به گور میرویم ولی دوستت دارم را نمیگوییم. باز رج میزنیم. تقلب میکنیم. دروغ میگوییم. انکار میکنیم که کلاس اولی در کار بوده. قسم میخوریم که کلاس اول را جهشی خوانده ایم و هیچ از الفبا بارمان نیست. بهانه میاوریم که دوستت دارم گفتن را بلد نیستیم، به ارث نبرده ایمش. اصلا ژنش را در خانواده ما ملخ خورده است. جدول ضرب یاد میگیریم. ۱۳ روز عید را به حفظ کردن چند چند تا چند تا میشود میگذرانیم. با همان آهنگ یکنواخت تمام خانه های جدول را حفظ میکنیم. دو دو تا چهار تا…سه سه تا نه تا… سالها بعد باز مثل خر در گِلِ شِش و بش زندگی میمانیم. اصرار میکنیم که من تو را بیشتر از آن که تو مرا دوست داری دوست دارم. چرتکه میاندازیم. حساب میکنیم. چون دل من جدول ضرب بلد است و چون دو دو تا میشود چهار تا من درست میگویم و تو نه. همدیگر را با این حساب و کتابها می آزاریم. جدال میکنیم. جدا میشویم. تنها میشویم. ولی همچنان به سر جدول ضرب قسم میخوریم که ثابت کنیم دوست داشتنمان یک عالمه بوده. شاید یک چیزی حول و حوشِ صد صد تا. سالها بعد جبر میخوانیم. از زندگی معادله چندین و چند مجهولی میسازیم و یک عمر را به حلش تباه میکنیم. آخر این بهتر از آن است که بگوییم دوستت دارم. همه چی بهتر از آن است که بگوییم دوستت دارم. مگر نه؟ شاید زیر بار کلاس جبر است که جبار میشویم. زور میگوییم. حق پایمال میکنیم. بیست و پنج صدم بیست پنج صدم محبتمان را نشان میدنیم. ایضا دوست داشتنمان را. آخر نباید هیچ کس را زیادی دوست داشت. این از جبار بودن میکاهد و دل را کمی تا قسمتی نرم میکند. اپسیلون اپسیلون نوازش میکنیم که مبادا زیادی شود. هندسه میخوانیم. محیط و مساحت اندازه میزنیم. طول و عرض و ارتفاع ضرب میکنیم. حجم محاسبه کردن میاموزیم. این یکی خیلی در آینده به دردمان خواهد خورد. شاید روزی بتوانیم ثابت کنیم که حجم دل ما بسیار گنده میباشد و ارتفاعش یه جایی تا زیر دماغ فیل میرسد. درست از همون ارتفاعی که به پایین افتاده ایم. رشته انتخاب میکنیم. زیست شناسی میخوانیم. فیلسوف هر چی موجود زنده است میشویم. از تعداد ضربان قلب وزغ تا دمای زیر بال چپ شتر مرغ تا تعداد دندانهای سوسمار را از بهریم. ولی یادمان میرود آنکه ما را دوست دارد، آنکه با ما سقفی را شریک است هم انسان است. نبض دارد. درست مثل من. درست مثل تو. اصرار میکنیم که مرغ یک پا دارد. نیازهایش را فاکتور میگیریم. آنقدر نادیده اش میگیریم تا یک موجود خونگرم را به یک موجود خونسرد تبدیل میکنیم. زبان میخوانیم. به جای بَله و باشه ورد زبانمان یِس و اوکِی میشود. انگار اجدادمان همه در این جهنم دره زندگی میکرده اند. در این ماتم سرا، در این آخرین نقطه دنیا و به دور از بقیه دنیا. وی وی کنان پشت چشم نازک میکنیم که زبان خارجی بلدیم. ولی زبان آنکه دلش را به ما داده را نمیفهمیم. به چشم عاقل اندر سفیه نگاهش میکنیم. جوابش را نمیدهیم. چراهایش را زیر قالی ماشینی دم در قایم میکنیم. شاید همان جا بمانند و لابلای گل و بوته های نقشِ قالی خفه شوند. بپوسند. بمیرند و دم نزنند. شاید به جای همه علمها باید هنر آموخت. هنر خوب زندگی کردن. هنر مهربان بودن. شاید جواب تمام مجحولها در خوب زندگی کردن باشد. چه میدانم. شاید همین راز زندگی باشد. شاید با یک ذره تخیل بشود جواب خیلی چیزها را پیدا کرد.امشب دوباره برمیگردم به کلاس اول نازنینم. میخواهم مشق بنویسم. از اول اولش شروع کنم و درس انسانیت بخوانم. یا بهتر است بگویم هنر انسانیت. انسان باشم. هنر قشنگ زندگی کردن یاد بگیرم. امشب رج نمیزنم. فقط سر مشق مینویسم و زیر لب نوشته هایم را زمزمه میکنم. سر مشق امشب دل من: دوستت دارم.دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم…دوستت دارم
.
.
راستی ، لینک وبلاگ رو گذاشتم اون بغل ، سمت چپ تا اگه خواستین عاشق شین ، حتما یه سری بهش بزنین . خصوصا به آرشیوش

Sunday, April 22, 2007

شنبه ، 2 اردیبهشت



ریمایندر موبایلم رو تنظیم کردم روی ساعت 11 ظهر
این ساعت ، همون ساعتیه که برای آخرین بار از پشت شیشه دیدمت
.
ریمایندر موبایلم رو تنظیم کردم روی ساعت 1 بعد از ظهر
این ساعت ، همون موقعیه که سه سال پیش چشمهات رو برای همیشه بستی
.
برای اولین بار سالگرد نبودنت رو به تنهائی اومدم پیشت
فکر کنم الان سر درد داشته باشی ، از بس که باهات درد دل کردم و برات حرف زدم
رو به یه سنگ سیاه که عکس تو روشه نشستم ، اشک ریختم و حرف زدم
خیلی خوب شد که امسال ، سالگردت افتاد وسط هفته که نتونیم همه با هم بیایم پیشت
خیلی خوب شد که امسال ، سالگردت افتاد وسط هفته تا بهشت زهرا خلوت باشه ، پرنده هم پر نزنه ، تا من بتونم بدون اینکه کسی از پیش تو بلندم کنه ، اونقدر که دلم میخواد بشینم ، گریه کنم ، حرف بزنم ، گله و شکایت کنم ، خبر اوضاع این روزهام رو بهت بدم و بعد ازت خداحافظی کنم .
هی ی ی ، اگه بودی ، فکر کنم حتی باهات جر و بحث هم می کردم
مثل اون وقت ها
.
.
دلم برات تنگ شده بابا
؟ راستی ، از اون درخت کاج سمت راستت که پر از گل کردمش خوشت اومد ؟
به عنوان هدیه روز آزادیت از من قبولش کن

Thursday, April 19, 2007

پنجشنبه ، 30 فروردین
دختر خاله 25 ساله من ، دختر خوشگلیه
لیسانس علوم سیاسی داره
کار نمی کنه
.
.
دختر خاله 25 ساله من ، از 20 سالگی تمام هم و غم زندگیش شده شوهر کردن
توی ذهنش ، به هر مردی که قابلیت " شوهر " بودن داشت ، فکر کرده
یکبار ندیده و نشناخته نامزد کرده و به هم زده
چند بار بدون اینکه به ویژگیهای خواستگاراش فکر کنه ، تصمیم گرفته بهشون جواب مثبت بده
چندین بار شانس آورده و قِصِر در رفته
.
.
دختر خاله 25 ساله من مدتها به دو تا از دوستان مذکر مجرد من گیر داده و حتی یکیشون رو تا مرز ذله شدن پیش برده
.
دختر خاله 25 ساله من ، بالاخره زمستون سال قبل ، فکر کرد آدم مورد علاقه ش رو به دست آورده
یک وکیل 35 ساله ، که بوی گند مزخرفیش از تک تک سلولهای بدنش به مشام می رسید
اما خوانواده ش پولداربودند و روز بعله بران با گردنبند عتیقه 900 هزار تومنی خدمت رسیدند
این باعث شد که دختر خاله من که هیچ ، حتی خاله و شوهر خاله من هم اون بوی گند رو استشمام نکنند
و برای اینکه از دستش نده ، زودی دست به کار شدند و تن به عقد دادند
بعدش ، زندگی غیر رسمی ، نصفه نیمه ، یک روز اینجا یک روز اونجا ، شروع شد
.
.
دختر خاله 25 ساله من که خیلی برای ازدواج عجله داشت ، حالا داره طلاق می گیره
.... بعد از کمتر از 2 ماه
!!!!!
یه بار جستی ملخک
دوبار جستی ملخک
! آخر به شصتی ملخک

Tuesday, April 17, 2007

سه شنبه ، 28 فروردین



به هفته دیگه فکر میکنم که قراره بریم دشت لاله های واژگون - یاسوج
؟ فکر میکنم اون سه روز رو با کدوم یکی از بچه های شرکت کننده در برنامه دوست دارم بگذرونم ؟
... جواب یاس آوره
هیچ کدوم از 20 نفرشون
.
.
.
تنها راهی که باقی میمونه ، همراه شدن با جمع و گذروندن اون سه روز به تنهائیه


باید یه کمی بیشتر مواظب دخترک درونم باشم
این روزها بدجوری داره تنهائی می کشه

Saturday, April 14, 2007

جمعه ، 24 فروردین
یه جمعه تک نفره
جمعه ای که با بهشت زهرا شروع شد
با جمعه بازار پارکینگ پروانه چهار راه استامبول ادامه پیدا کرد
با طبقه ترکمن ها رنگ گرفت
با دیدن فیلم " خون بازی " تلخ شد
با دیدن " بی وفا " ی ریچارد گر پر از حس نفرت دوباره به خیانت شد
یه جمعه تک نفره ناب

Saturday, April 07, 2007

شنبه ، 18 فروردین

من بی جنبه که اصلا ظرفیت ذوق مرگ شدن ندارم وقتی از ساعت 7.45 صبح مواجه میشم با تبریکهای تولد و بعدش ظرف 3 دقیقه از رسیدن به شرکت دو نفر کادوی تولدم رو بهم میدن و نفر سوم می بوستم و تبریک میگه و نفر چهارم که دیروز هم توی جشن کوچولوی تولدم شرکت داشته و کادوی زیباش رو داده ، با شیر قهوه و کیک و بیسکویت از راه میرسه ، حق ندارم تا مرحله ذوق مرگی پیش برم ؟
؟ اگه چشمام پر اشک بشه خیلی بچه ام


تاره دیروز هم که از قبل از ظهر دور هم جمع شدیم و تا خود ساعت 7 شب خندیدیم و خوندیم و غمهامون رو از یاد بردیم .
خلاصه اینکه حس میکنم دنیا با این آدمهائی که دوستم دارند جای زیباتریه برای زندگی
خیلی زیباتر


خداکنه این حس خوب ، اینکه دوستانی دارم که دوستم دارند ، حتی اگر از عمر آشنائیمون بیش از چند ماه نگذشته باشه ، همیشه یادم بمونه و همین بشه موتور زندگیم .

دوستتون دارم ، ای همه کسانی که امروز رو برام زیباتر کردین


! و یک اعتراف ... من سی و پنج سالم تمام شد

Tuesday, April 03, 2007

دوشنبه ، 14 فروردین

بالاخره این تعطیلات هم تموم شد . البته اینکه میگم بالاخره ، به این معنی نیست که انتظار تمام شدنش رو می کشیدم ها ! نخیر . بنده اصلا هم دلم نمی خواست امروز بیام سر کار
بعد از نیمه اول تعطیلات که اواخرش بدجوری ر.... ده شده به اخلاقم ، نیمه دوم تعطیلات حال داد اساسی
راستی میگه ها ! وقتی آدم میتونه با موجودات دیگه ای صفا کنه ، چه مرضیه که وقت بذاریم برای موجوداتی که باهاشون صفا نمی کنیم ؟
توی نیمه دوم ، همه چیز داشتیم . از جاده چالوس 10 ساعتی که فقط سه ساعتش در پل زنگوله به صورت توقف محض گذشت ، تا گوش کردن به هر چی آهنگ جواده ، تا برف بازی خفن توی ترافیک ، تا دویدن پشت سر ماشین ابراهیم که داشت می رفت و من رو راستی راستی جا میذاشت و تا بارونهای اساسی که گند زد به بخشی از برنامه مون که قرار بود به صورت کمپینگ در جنگل بگذره ، و بالاخره تا برگشت 10 ساعته از جاده رشت
تازه ، توی این برنامه بالاخره ما فهمیدیم که در آینده قرار چی کاره بشیم !
قرار بر این شد که من و فاطمه و هادی یه کافه کتاب بزنیم ، که توش میز باشه برای مجانی خوندن کتابها و تورق کردن اونها . چای و قهوه هم خواهیم داشت . یه گوشه کافه کتاب هم یک شرکت کوچولوی توریستی و طبیعت گردی می زنیم که فرید سرپرستیش رو قبول کرد ! برای اینکه چرخ دخل و خرج هم بگرده ( خوب از کتاب خوندن و اجاره دادن و چائی خوردن که پولی در نمیاد ! ) کنار کافه کتابمون یواشکی یه پیتزا و ساندویچ فروشی می زنیم به اسم " غولزلنگ " ! این اسم هم البته برای خودش داستانی داره
قرار شد من شغل اصلی م رو حفظ کنم و ابراهیم رو هم نذاریم هیچ کاری توی کافه کتاب بکنه و به همون کارگاهش برسه . خوب بالاخره یکی باید چکهای کافه کتاب رو پاس کنه دیگه ! این هم شد وظیفه من و ابراهیم
فقط اینجا رو به نتیجه نرسیدیم که چه جوری باید شر رفقائی رو که عادت کردن به مفت خوری توی این سالها ، از سرمون وا کنیم تا ورشکسته مون نکنند
! امروز هم قرار شد فاطمه از بانک استعفا بده
.... دیگه تا ببینیم چی پیش میاد

Monday, March 26, 2007

ششم فروردین 86


سالها نو میشن ، بدون اینکه حسی از نو بودن در دل جوونه بزنه و ریشه بگیره


فقط تصمیم های تازه و نه چندان دل چسب هستند که این روزها ، دارند توی دلم جا باز می کنند و پر و بال می گیرند
تصمیم به اینکه اگر برای زندگی هر کسی - هر کسی - سم به حساب میام ، اگر حساسیت هر کسی - هر کسی رو تحریک میکنم ، بهترین راه برای اینکه حداقل خودم آزار نبینم اینه که ازش دور بشم
دور دور دور

فرقی هم نمیکنه که این هر کسی ، کی باشه !
هر کسی

چه مرضی یه که هی ور دل هم باشیم ، هی از دست هم حرص بخوریم ، هی ملاحظه همدیگه رو بکنیم ، هی همدیگه رو تحمل کنیم ؟

شایسته ما نیست که رنج بکشیم
.... اصلا شایسته نیست

Wednesday, March 14, 2007

چهارشنبه 23 اسفند
از وبلاگ فصل زن
من بی حیا هستم

من بی حیا هستم. این بهترین جمله ای است که بیانگر هویت طاغی من است که در پی ایستادگی در برابر مفاهیم مردانه شما است. آن حیای ستایش شده ی شما برای من جر مفهوم گندیده ای که بوی سال ها اسارت و سیاه چال های قانونی می دهد چیزی نیست. بوی سال ها سکوت ما و درندگی هر چه بیشتر کنترل های مردانه شما. بوی انفعال ما و سرکوب هر چه بیشتر و پیش رونده ی شما. بوی توهین، فحش، کتک شما. بوی سکوت ما.سکوتی که حیا تعبیر می شود.
بی حیایی برای من بوی تاریخی سال ها مبارزه را دارد. بوی به زور گرفتن حق تحصیل. بوی به زور تاسیس کردن مدرسه. آن زمانی که به خواهرهایمان هم گفته می شد فاحشه و هر جایی اند. آن زمانی که برای داشتن صدای خود روزنامه منتشر می کردند. بی حیایی برای من بوی تاریخی کتکی را دارد که نه در پستوی خانه ها که در خیابان ها خورده ایم. برای پیش آمدن تا اینجا. اینجا که ایستاده ایم و کار می کنیم . اینجایی که همچنان مبارزه می کنیم. برای آزادی. آزادی ای که بی حیایی تعبیر می شود.

شما هم بهتر است فحش دیگری برای من برگزینید. بی حیا خطاب کردن من حاصلی جز سرور برای من ندارد. می فهماندم که در مسیر مبارزه ام.

Tuesday, March 13, 2007

سه شنبه 22 اسفند
بعضی وقتها باید اگر از چیزی می ترسی ، با کله بری به طرفش
بعضی وقتها باید اگر از زدن حرفی ابا داری ، تصمیم جدی بگیری برای گفتنش
این تصمیم جدی رو که بگیری ، یکهو می بینی مشکله ناپدید شده
می بینی دیگه نیازی به زدن اون حرفه نیست
انگار مشکلات و موقعیت ها از ضعف ما سوء استفاده میکنند و بهمون حمله ور میشن
اگر ببینن آماده ایم ، خودشونو می کشند کنار
! به همین سادگی

Monday, March 05, 2007

دوشنبه 14 اسفند

پروین اردلان رو 7 ساله که می شناسم . هرچند که شاید به تعداد کل انگشتای دستم باههاش برخورد نزدیک نداشتم ولی اونقدر برخوردهام باهاش کیفی بوده که خوب خوب می شناسمش . خوب ، آقای همسر و یکی درگه از دوستان هم پروین رو از خیلی قبل تر و بیشتر می شناسند و شناخت اونها هم بی تاثیر نبوده .
در تجمع مسالمت آمیزی که دوازدهم اسفند در مقابل دادگاه انقلاب در اعتراض به فشارهای غیرقانونی به فعالان جنبش زنان برگزار شد متاسفانه سی و سه نفر از فعالان این جنبش دستگیر شدند و به بند 209 زندان اوین منتقل شدند .
پروین هم یکی از اونهاست .
برای شناختن پروین فکر میکنم هیچ چیزی موثرتر و کارآمد تر از نامه خانم مهر انگیز کار نیست .

جنبش زنان از بند 209 عبور خواهد کرد: پرتره ای از پروین اردلان به قلم مهرانگیز کار

دوشنبه ۱۴ اسفند ۸۵

چه کسانی به حمله و ضرب و شتم زنان معترض فرمان می دهند؟ چه کسانی اهانت بر زنان معترض را مشروعیت می بخشند؟ چه کسانی می خواهند آنها را از پیچ توبه زندان اوین به دره بی تفاوتی و بی خیالی پرتاب کنند؟ چه کسانی این زنان را با باتوم های خود می آزارند؟ چه کسانی فرمان به ظلم و بیداد می دهند و چه کسانی فرمان می برند؟ آیا درست است که آنها عموما مسلمانند؟ یعنی این را باور کنیم که آمر و مجری هر دو مسلمانند؟

در ایران چه خبر است؟ آن غیرت و مردانگی که گاهی در فرهنگ ایرانی بار خاطر زنان می شد، اما در هر حال پناهگاه ارزش های اخلاقی و حفظ کرامت و امنیت زنان هم بود کجا رفته است؟ زن را چه کسانی حقیر و ذلیل می خواهند و چرا؟

بیشتر زنان دستگیر شده را از آن زمان که نوجوانی را پشت سر گذاشتند می شناسم. در شوریدگی نوجوانی سری به دفتر وکالتم زده اند. سوالی داشته اند. درددلی کرده اند. اشکی ریخته اند. اندکی کنجکاوانه دور و برم را کاویده اند. شاخه گلی برایم آورده اند و رفته اند. پروین یکی از آنها بود که آمد اما هرگز نرفت. پروین با کوله پشتی مدرسه راه ماهنامه آدینه را پیدا کرده بود. روزی که وارد دفتر وکالتم شد تا از من مقاله بگیرد خنده ام گرفت. از بس لاغر و کوچک و سبک بود. پیشتر وقتی صدایش را از گوشی تلفن می شنیدم خیال می کردم برای خودش خانمی است. او را خانوم اردلان می نامیدم. حالا که اورا می دیدم پیش رویم مثل یک پر کاه سبک و بی خون بود. درون سیاهی چشم هایش که انگار یک خروار سرمه را یک جا خورده بود چیزی موج می زد. نمی دانستم زود و آسان صید یک دام امنیتی می شود. نمی دانستم این دخترک پرشور به زودی سوژه و سناریو برای امنیتی ها می شود و در ماجرایی بزرگ فرومی افتد که آسان نمی تواند از آن رهایی یابد.

پروین اما توانست. در آن ماجرا سقوط کرد و به دشواری بالا آمد. پس از دوسالی فقر و عسرت و فرار و آوارگی و حرمان و پس از رسیدن به پوچی و دروغ و توطئه دگر بار دست بر زانو گرفت و به روی پای خودش ایستاد. بعد از آنهمه ماجراها که در سال 1375 اتفاق افتاد، به نظرم تازه سی ساله شده بود. همینکه قد راست کرد دیگر نتوانست جاده های هموار را برای راهپیمایی انتخاب کند. اصلا جاده های هموار را دوست نداشت. من یکی این را زود فهمیدم و اندکی برایش ترسیدم. می رفت جاده های پرچاله چوله پیدا می کرد و از پرش با مانع غرق در لذت می شد. پروین را به تدریج بیشتر شناختم. گاهی با او به شدت درگیر می شدم. به خودم اجازه می دادم تا مثل دخترم دعوایش کنم. پروین غذا نمی خورد. اصلا نمی فهمید غذا خوردن یکی از مهمترین لذت های زندگی است. پوستی روی استخوان بود. او را به شوخی اسکلت می نامیدیم. اسکلت درون خود توانایی ها داشت. توانایی ها به چشم نمی آمد. باید توی چاله چوله ها می افتاد تا توانایی هایش را باور کنیم. پروین در دورانی یار و یاورم شد. در آن دوران تنها بود. من هم احساس تنهایی می کردم. موقعی که به دادگاه انقلاب به اتهام شرکت در کنفرانس برلین احضار شدم، هر دو با هم خندان و بیخیال راه اقتادیم تا یک روپوش اسلامی متناسب با فضای تابستانی زندان اوین خریداری کنیم. پروین زندان دیده بود. و من را یاری کرد تا خودم را برای دوران تازه ای از زندگی آماده سازم. آن روزها دخترم شده بود و نمی گذاشت تنها توی کوچه و خیابان راه بروم. می ترسید به جای آنکه بازداشت بشوم ربوده بشوم. پروین بسیار تجربه ها پشت سر داشت. از ماجراهایی که به جای بازداشت با ربودن سوژه آغاز می شود نیک با خبر بود. می ترسید به جای آنکه دستگیرم کنند من را بربایند. تنهایم نمی گذاشت.

در آن روزها احساس می کردم ناگهان صاحب دختری شده ام که از مادر با تجربه تر است. احساس می کردم ناگفته هایش بسیار است و دوست ندارد از آن دم بزند. هرگز برایم نگفت در سال 1375 و 1376 بر او چه گذشته است. در پاسخ فقط می خندید و پوست زرد و بی خونش از آنچه بود زردتر می شد. او کلامی بر زبان جاری نمی ساخت و از آن ماجراهای بزرگ پرده بر نمی کشید.
سال هاست از دور به او نگاه می کنم. که همچنان از جاده های هموار بیزاری می کند. خودش را توی جاده های پرچاله چوله و پر دست انداز می اندازد و پیاپی بالا و پایین می رود.

سال هاست از دور به او نگاه می کنم. که به جای لذت بردن از خوردن و خوابیدن شاسی های کامپیوتر را کشف کرده و به آن عشق می ورزد. پروین از وقتی انگشتانش با کامپیوتر آشنا شد پروین دیگری شد. از دور دیده ام که وقتی با کامپیوتر ور می رود از چشم هایش برق می جهد. پروین با یک کامپیوتر وارد عرصه ای شد که در عرف جهانی به آن می گوید "حوزه حق طلبی زنان" یا به قول خودش "زنان زنده". اما در نظام امنیتی ایران به آن می گویند "اقدام علیه امنیت ملی". او باز هم پر دست انداز ترین جاده را برای راهپیمایی انتخاب کرد. پرش با مانع در این جاده برایش لذت بخش است. پروین با آن حال می کند. دیگر بار که اورا از دور دیدم سال 1381 بود که بارها به اداره اماکن اداره تخت طاووس احضار شد، مورد توهین قرار گرفت و بسیار رنج برد. در آن روزگار هنوز به صورت جدی فعال حقوق زن نشده بود. اما کار را آغاز کرده بود. از ما بهتران فهمیده بودند اسکلت اهل خواب راحت نیست. غذاهای چرب به مزاجش نمی سازد و جاده های پر پیچ و خم را همچنان دوست دارد. آنها از اینجور آدم ها خوششان نمی آید. پروین را دوباره شکستند. من از راه دور صدای شکستن استخوان هایش را که زیر سنگینی بار تحقیر خرد می شد شنیدم. از آن پس پروین صدایش عوض شد. اعتماد به نفس از صدای پروین رخت بربست. گاهی صدایش را نمی شناختم و می گفتم جنابعالی؟ مثل این بود که در خرد کردن شخصیت او "اماکنی ها" توفیق یافته بودند. دوستان و آشنایان با اصرار او را به آلمان کشاندند. پروین اما صدایش شکسته بود. خودش هم شکسته بود.

پیاپی با او تلفنی حرف می زدم. التماس می کردم خودش را به من برساند. می گفتم بیمارم و به او احتیاج دارم. می گفتم از ماجرایی بزرگ که در آن فرو افتاده ام و از دور دارم توی لجنزار آن دست و پا می زنم در عذابم. از او می خواستم بیاید و کمکم کند. پروین پاسخ روشنی نمی داد. گولم می زد. و سرانجام گفت می خواهم درسم را در ایران ادامه بدهم در رشته مطالعات زنان. بعد از پایان ترم بر می گردم و پیش شما می آیم. رهایش کردم. پس از چندماه به ایران باز گشت. به تدریج صدایش ترمیم شد. "شخصیت" خود را ترمیم کرده بود. فهمیدم جاده های پر خطر تازه ای یافته است و گذشته را به دست فراموشی سپرده است.

اینک دو سالی است که دوباره او را از راه دور در جاده های ناهموار بی قراری می بینم که بالا و پایین می پرد. گاهی ذوق می کند و گاهی گریه می کند. پرش با مانع را همچنان دوست دارد. بیماری ام اس براو هجوم آورده. به روی خودش نمی آورد. بینایی اش محدود شده. به روی خودش نمی آورد. به او گفته اند کامپیوتر را کنار بگذارد. به روی خودش نمی آورد. اما به زور مجبورش می کنند غذا بخورد تا بتواند داروهای ام اس را تحمل کند. با این وصف پروین همان پروین است.

در خبرها امروز شنیدم. دستگیر شد همراه با سی و شش نفر دیگر از یاران به بند 209 زندان اوین اعزام شد. مبارکش باد. مگر برای پیروزی جنیش زنان راهی باقی گذاشته اند به جز عبور از سربالایی بند 209 زندان اوین؟ دو سه روزی است رئیس زندان اوین را عوض کرده اند. اما بند 209 که زیر نظارت سازمان زندان ها نیست. دست دیگران است که ما آنها را نمی شناسیم ولی آنها تک تک ما را خوب می شناسند حتی در این سوی جهان. دانسته های آنها از همه بسیار است. ولی اینجا دوست دارم به آنها بگویم پروین بیمار است. مطمئن نیستم به یک چنین موضوع بی ارزشی اهمیت بدهند. اما دوست دارم به آنها یادآوری کنم پروین به دارو و آرامش نیازمند است. مادرش به شدت بیمار است. اما مطمئن نیستم این حرف ها در رفتار مسئولین بند 209 تغییری بدهد.

بی تردید دارند پروین را برای چندمین بار می شکنند. من یکی می دانم که "شخصیت" دوباره خود را ترمیم می کند. برخی از انسان ها برای خوش گذرانی، دزدی، آزردن دیگران، و پرخوری به دنیا نیامده اند. آنچه مسلم است، این طایفه از انسان ها را نمی شود مادم العمر در بند 209 نگهداری کرد. زنان از این بند عبور خواهند کرد و جنبش زنان را به جنبش های جهانی پیوند خواهند زد. بند 209 نمی تواند این رویداد تاریخی را متوقف کند

Sunday, February 25, 2007

خوب ، از اونجا که خداوند منان مدتیه همینجوری توجه میکنند که ما چی میخوایم که برامون فراهم کنند ، بعد از تقاضای امروز مبنی بر نیاز شدید به دیدن شمال کشور ، شرایطی رو فراهم کردند که هفته آینده به مدت 5 روز تشریف ببریم جنوب
!!
میگم ، بد نیست یه کم با احتیاط بیشتری اینجا بنویسم

یکشنبه 6 اسفند

دلم نوازش میخواد

نوازش باران
نوازش علف
نوازش جنگل
نوازش دریا
.
نوازش شمال
.
.
دلم شمال میخواد
یکی نیست دست من رو بگیره ببره شمال ؟
.

Tuesday, February 20, 2007

دوشنبه 30 بهمن
یکی از ابداعات جدید آقای همسر امروز این بود که از سر صبح شروع کرد به شمردن کلنگ هائی که من می زنم .
لازم به توضیحه که منظور از واژه ابداعی کلنگ زدن ، مخالفت با ایشون یا حال گیری به هر شکل و نحوه می باشد
! امتیاز بنده آخر شب شد 42
به نظر خودم که امتیاز خوبیه
!خودم فکر میکردم امتیازم به 80 - 90 برسه
!

Sunday, February 18, 2007

یکشنبه 29 بهمن
حافظه یاری نمی کنه
حافظه خیلی از اوقات برای به یاد آوردن خیلی چیزها یاری نمی کنه
ولی خیلی وقتها ، بعضی چیزها یا کسان رو هرکار هم که بکنی ، نمی توانی از حافظه بیرون کنی
مثل خانه پدری
مثل روزهای کودکی
مثل ...
مثل آقای فرخمنش
آقای ابراهیم فرخمنش

میدونی ؟ وقتی می گی دکتر ، حس غریبی می کنم
آقای فرخمنش ، فقط آقای فرخمنش بود ، ناظم قد بلند روزهای دبستان ، با هیکل استخوانی ، و ناخن بلند انگشت کوچک دستانش که بدجوری ما ، جوجه های دبستانی رو می ترسوند
سال 57 تازه اومده بودیم قزوین ، هنوز انقلاب نشده بود و من مدرسه جهان تربیت ( فکر کنم عبدالرزاقی فعلی ) توی خیابون خیام ، روبروی کوچه ارامنه و مدرسه رفیع برای کلاس دوم دبستان ثبت نام کرده بودم . برخلاف مدیر صبور مدرسه ، آقای
حاج میری ( که یادش زنده باد ) ، آقای فرخمنش برای ما سمبل ترس بود . کاش بود و فرصتی دست می داد تا ازش می پرسیدم چرا ازش می ترسیدیم ؟ شاید به خاطر قد بسیار بلندش ، شاید به خاطر همون ناخن که گفتم و شاید هم به خاطر ترکه ای که همیشه در دست داشت ، ولی هیچوقت ندیدیم کسی رو باهاش تنبیه کنه . به هر حال ازش می ترسیدیم .
یادم نیست تا سال چندم دبستان که بودم ، آقای فرخمنش ناظم مدرسه بود ، ولی میدونم که یک سال اول مهر فهمیدیم دیگه اونجا نیست . انقلاب شده بود و کادر مدرسه به کلی تغییر کرده بود ...

سالها بعد از اون ، گاه گاهی در خیابون گردی هام ، آقای فرخمنش رو توی خیابون های مختلف قزوین می دیدم اما هیچوقت جرآت نزدیک شدن بهش رو نداشتم . دبیرستان و دانشگاه تمام شد ، سر کار رفتم ، ازدواج کردم از قزوین مهاجرت کردم و اومدم به شهری که هیچوقت خودم رو متعلق بهش ندونستم ، هرچند که زادگاهم بود ...
خانواده هنوز قزوین بودند ، یکی از بارها که رفته بودم قزوین تبلیغ اجرای تاتری رو در سالن هلال احمر ( خیابون موازی با پیغمبریه که الان اسمش رو یادم نیست ) دیدم . اسم نمایشنامه " توکا در قفس " بود . یادم نمیاد آقای فرخمنش کارگردان نمایش بود یا چه سمتی داشت ( این حافظه لعنتی ! ) ولی میدونم که فقط برای دیدن اون رفته بودم تاتر .
داستان نمایش یادم نیست ، ولی آقای فرخمنش رو که پیر شده بود و دیگه اصلا ترسناک نبود خوب یادمه که آخر برنامه رفت روی سن . دلم میخواست برم روی سن ، حداقل دستش رو بگیرم توی دستم و به خاطر اینکه ازش توی سالهای کودکی می ترسیدم
معذرت خواهی کنم ... این کار رو نکردم ولی !

خیلی سال گذشت تا یه روز توی وبگردی هام ، نمیدونم از کجا سر از اینجا در آوردم و خوندم که " پدر تاتر قزوین از صحنه رفت "

حالا فقط کاشکی ها برام موندند .
کاش اون روز ، حداقل اون روز خاص ، بهش گفته بودم که چطور جای بزرگی رو در خاطراتم به خودش اختصاص داده .
کاش بهش می گفتم که دیگه ازش نمی ترسم .
کاش بیشتر می شناختمش .
کاش توی اون سالها که تشنه آموختن و شعر و موسیقی و ادبیات نمایشی بودم توی اون شهر که این اواخر تبدیل شده بود به کویر لم یزرع پیداش میکردم و بهش چنگ می زدم و رهاش نمی کردم .

کاش ...

چقدر زود دیر می شود ...

Thursday, February 15, 2007

پنجشنبه 26 بهمن

شنبه که رفته بودم بازار، توی راسته نقره فروش ها ، پشت ویترین یه مغازه ، یه دستبند نقره هی نق می زد که من رو بخر
من دوست خوبی میشم برات به خدا
من اینجا تنها موندم بین اینهمه دستبند نقره
منو کسی دوست نداره
من میخوام بیام خونه تو ، پیشت

وقتی از آقای مغازه دار قیمتش رو پرسیدم ، دلم براش سوخت
خوب ، آخه نمیتونستم بخرمش از بس گرون بود
کلی لب و لوچه دوتامون آویزون شده بود
بعد موقع خداحافظی بهم گفت منتظرم می مونه


دیروز که رفته بودم بازار دیدم راست گفته و هنوز منتظرمه
رفتم از آقای مهربون مغازه دار خریدمش

الان دوتائیمون خوشحالیم از اینکه با همیم
!

Wednesday, February 14, 2007

چهارشنبه ، 25 بهمن
راستی ، معلوم بود که اون پست دیروزیه در واقع برای استقبال از ولنتاین نوشته شده بود یا نه ؟
!!
همسر جان ، دوستت دارم هزارتا

Tuesday, February 13, 2007

دوستش می دارم
چرا که می شناسمش ، به دوستی و یگانگی
شهر
همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را در دست می گیرم
تنهائی غم انگیزش را در می یابم
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیئت او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست

احمد شاملو