پنج شنبه 9 دي 89،
خيلي وقته اينجا نيومدم. حرف قابل گفتني نمي بينم. ديگه حتي به اينجا حتي به شكل يك دفترچه خاطرات هم نگاه نمي كنم چون مي دونم خاطرات خوب رو نمي تونم فراموش كنم و خاطرات بد رو هم بهتره ثبت نكنم تا راحت تر بتونن فراموش بشن.
اين روزها سرم به زندگي گرمه. نميگم همه چيز روبه راهه ولي توي يك آرامش كرخ كننده اي غوطه ورم كه نميخوام ازش بيام بيرون. هرچند كه گاهي موجي مياد و تكوني ميده، ولي فكر كنم حالا كه فقط چند ماه به چهل سالگيم مونده ديگه دارم يواش يواش به چيزي كه دنبالشم مي رسم.
عصر هاي سه شنبه كلاس "تحليل رفتار متقابل" ميرم و اونقدر اين كلاس پرم ميكنه كه تا اواخر وقت جمعه هم هنوز ازش لبريزم.
كلي دارم چيز ياد مي گيرم و همه ش فكر ميكنم كاش زودتر ، يعني تا قبل از سي سالگي فرصت رفتن به اين كلاس برام فراهم شده بود. به شدت قدرت تحليلم رو بالا برده و انگار پرده هائي از روي روابط و رفتار آدمهاي دور و برم كنار زده شده. حالا ديگه ميتونم از كنار خيلي از اتفاقات با لبخند بگذرم و دليل رفتارهاي گاه نامربوط را بفهمم و از همه مهمتر ياد گرفتم خواسته هام رو بسيار قاطعانه و مودبانه مطرح كنم و عجيب اينجاست كه چقدر قاطعيت كار سازه و من نمي دونستم .
روزها مي گذرند و من به چهل سالگي نزديك و نزديك تر ميشم
0 comments:
Post a Comment